تبليغاتX
گلفروش

گلفروش

از خلاف آمد عادت به طلب کام که من .... ترک این سلسله با زلف پریشان کردم

دل خرابی میکنه دلدار را آگه کنید

بعضی وقتها آدم دلش میخواد فقط ساکت بمانه و به یه جا خیره بشه.........

اینجور مواقع ترجیح میدم بزنم تو کوه.... این بزرگترین حسنه تهرانه که یه درکه و دربند و دارآباد را داره که ادم هر وقت دلش یه جورهایی شد با نیم ساعت یا سه ربع راندن بتونه بزنه تو دله کوهستان و از شهر و آدمهاش رها بشه.... من هم که مجنون و عاشقه کوهستان و طبیعت.............

خوب خیلی وقته نیستم یعنی هستم ولی نیستم نمیدونم یه کبوتره نامه بری یا مرغه عشقی بیاد سری بزنه و نوکی بزنه به گوشه تنهایی من یا نه .....................

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:33  توسط مجنون  | 

من آمدم

سلام سلام صد تا سلام. امیدوارم حاله همه دوستانه قدیمی و جدید خوب باشه. من کلا رفته بودم که برم ولی بعد از چند ماه برگشتم. الان فقط اینو بگم که خیلی خوبم و همه چی خوبه همه چی قشگه. بزن بریم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 11:23  توسط مجنون  | 

طراحی وب

سلام سلام صد تا سلام.

خوب دوستان هر روز قشنگتر از دیروز میشه و همه چی خوبه و قشنگه و بهتر تر تر هم میشه

پس از سالها دور بودن از طراحی وب و غیره.. چون کلا کارم تغییر کرده بود و مسئولیت شبکه را داشتم

مجددا یه سایت تحویلم شد که باید کلا کارهای سایت را خودم انجام بدم..

من هم که همه چی یادم رفته بود شروع کردم به خواندن و دیدن سی دی های آموزشی و خلاصه دارم دریم ویور و فلاش را دوباره کار میکنم تا این سایت را حسابی راه بندازم.

خوب این از احساس امروزم. اما همچنان آزارهایی هم میشم در دلم و نگرانیهایی هم دارم برای پسرم که احساس میکنم داره پا جای پای باباش میگذاره و از تجربه بابا استفاده نمیکنه.

خوب بازم میسپرمش به خدا ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:32  توسط مجنون  | 

از هر لحظه باید بیشترین استفاده را کرد

خوب چند روزی درگیر مسائلی بودم و و و

حالا آمدم بگم واقعا باید بیشترن و بهترین استفاده را از هر لحظه کرد. اما چگونه؟ چطوری؟

راه کار بدید دیگه. دمتون گرممممممممممممممممممم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 14:36  توسط مجنون  | 

واقعا چه ریشه ایی داریم ما!!!!

سلام سلام صد تا سلام. امروز طالب شدم یه دفعه از کورش و داریوش بگم. واقعا چه ریشه ایی داریم ما:

آیا میدانید : داریوش در سال دهم پادشاهی خود شاهراه بزرگ کورش را به اتمام رساند و جاده سراسری آسیا را احداث کرد که از خراسان به مغرب چین میرفت که بعدها جاده ابریشم نام گرفت

آیا میدانید : اولین بار پرسپولیس به دستور داریوش کبیر به صورت ماکت ساخته شد تا از بزرگترین کاخ آسیا شبیه سازی شده باشد که فقط ماکت کاخ پرسپولیس 3 سال طول کشید و کل ساخت کاخ 80 سال به طول انجامید

آیا میدانید : داریوش برای ساخت کاخ پرسپولیس که نمایشگاه هنر آسیا بوده 25 هزار کارگر به صورت 10 ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان به کار گماشته بود و به هر استادکار هر 5 روز یکبار یک سکه طلا ( داریک ) می داده و به هر خانواده از کارگران به غیر از مزد آنها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن - کره - عسل و پنیر میداده است و هر 10 روز یکبار استراحت داشتند

آیا میدانید : داریوش در هر سال برای ساخت کاخ به کارگران بیش از نیم میلیون طلا مزد می داده است که به گفته مورخان گران ترین کاخ دنیا محسوب میشده . این در حالی است که در همان زمان در مصر کارگران به بیگاری مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد که با شلاق نیز همراه بوده است

آیا میدانید : تقویم کنونی ( ماه 30 روز ) به دستور داریوش پایه گذاری شد و او هیاتی را برای اصلاح تقویم ایران به ریاست دانشمند بابلی "دنی تون" بسیج کرده بود . بر طبق تقویم جدید داریوش روز اول و پانزدهم ماه تعطیل بوده و در طول سال دارای 5 عید مذهبی و 31 روز تعطیلی رسمی که یکی از آنها نوروز و دیگری سوگ سیاوش بوده است

آیا میدانید : داریوش پادگان و نظام وظیفه را در ایران پایه گزاری کرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزیر باید به خدمت بروند و تعلیمات نظامی ببینند تا بتوانند از سرزمین پارس دفاع کنند

آیا میدانید : داریوش برای اولین بار در ایران وزارت راه - وزارت آب - سازمان املاک -سازمان اطلاعات - سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنیان نهاد

آیا میدانید : اولین راه شوسه و زیر سازی شده در جهان توسط داریوش ساخته شد

آیا میدانید : داریوش برای جلوگیری از قحطی آب در هندوستان که جزوی از امپراطوری ایران بوده سدی عظیم بروی رود سند بنا نهاد

آیا میدانید : فیثاغورث که بدلایل مذهبی از کشور خود گریخته بود و به ایران پناه آورده بود توسط داریوش کبیر دارای یک زندگی خوب همراه با مستمری دائم شد

آیا میدانید : در طول سلطنت داریوش کبیر 242 حکمران بر علیه او شورش کرده بودند و او پادشاهی بوده که با 242 مورد شورش مقابله کرد و همه را بر جای خود نشاند و عدالت را در سرتاسر ایران بسط داد . او در سال آخر پادشاهی به اندازه 10 میلیون لیره انگلستان ذخیره مالی در خزانه دولتی بر جای گذاشت

***
داریوش در سال 521 قبل از میلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پایین اجتماع خشنود نیستم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 9:30  توسط مجنون  | 

نیمه تاریکی وجود

خوب امروز هم روزه قشنگیه و خدا را سپاسگزارم به خاطره همه محبتهاش... اما امروز میخوام یه تیکه از کتاب نیمه تاریکی وجود که نویسنده آن دبی فورد هست را بیارم. واقعا چقدر از نیمه تاریکی وجودمان را کشف کرده و پذیرفته ایم و روش کار کردیم؟

بیشتر افراد از رو به رو شدن با تاریکی وجود خود و در آغوش کشیدن آن می ترسند . اما شادمانی و رضایتی که فرد آرزو دارد در همین تاریکی یافت می شود . در واقع ما با تلاش در راه کشف وجود یکپارچه خود دری به روشنایی حقیقی می گشاییم. یکی از عمده ترین مشکلات عصر اطلاعات بیماری ،من میدانم، است. بیشتر اوقات همین دانشتن مانع از تجربه و درک درون می شود. کار کردن روی سایه کاری فکری نیست. بلکه سفری از ذهن به سوی قلب می باشد. بسیاری از افرادی که در مسیر رشد شخصی گام برمیدارند بر این باورند که کارشان را به پایان رسانده اند و مایل نیستند حقیقت وجود خود را ببینند.

بسیاری از ما آرزو داریم به نور برسیم و در زیباترین و والاترین حالت وجود خود به سر بریم. اما می خواهیم بدون یکپارچه کردن تمامی وجودمان به این مهم دست یابیم. در حالی که نمی توان بدون شناخت تاریکی روشنایی را به گونه ای کامل حس و تجربه کرد. نیمه تاریک در مسیر ما به سوی آزادی حقیقی قرار دارد. هر یک از ما باید آماده باشیم تا پیوسته به کشف و آشکار کردن تاریکی های وجود خود بپردازیم.

با تلاش در راه شکف سایه و موهبت های آن به این گفته یونگ پی خواهیم برد که: طلا در تاریکی نهفته است.

در کودکی به گوشم خواندن که مردم جهان دو گروهند: خوبها و بدها. من هم مانند بیشتر کودکان سعی کردم صفات خوبم را نشان دهم و صفات بدم را بپوشانم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 8:51  توسط مجنون  | 

بدونه شرح!!

ترکه عادت و ورزش و  سلامتی و شادابی و نشاط و شادی و دوست داشتن و دوست داشته شدن و عشق و محبت و دوستی و گذشت و ایثار و از خود گذشتگی و بخشش و کرم و سخاوت

.............. اینقزه خوبهههههههههههههههههه

تکراره عادات و کسالت و بی حوصله گی و غم و غصه و نفرت و خود خواهی و خود بینی و غرور و تکبر و بخل و و و

اینقزه بدهههههههههههههههههههههه

مگه نه؟

دیده خود بین خدا بین کی شود؟؟؟ گفتم رمزی بروووووو خود را مبین

دارم آماده میشم برم سونا و ورزش.

عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 15:53  توسط مجنون  | 

یه روزه جدید....

خوب امروز را هم برای امروز زندگی میکنم بدونه هیچ غم و غصه ایی و به یاد و نام خدای مهربان آغاز میکنم.

همه چی خوبه همه چی قشنگه.... برو درسته...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 8:41  توسط مجنون  | 

غم آمده غم آمده حلقه بر در میزنه....

صحبت با دوسته عزیزی حال و هوام را عوض کرد و منو برد تو خاطرات گذشته....

دلم میخواست قدرت داشتم  و نفسم اینقدر تاثیر داشت که بهش بگم دوست من تو تنها نیستی....

غم تو تنهایی ها میاد سراغ آدمها. تو تنها نمان.............

خلاصه که آن لاین بودن بیست و چهار ساعته این حرفها را هم داره دیگه. هر حسی بیاد زودی مینویسم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 14:30  توسط مجنون  | 

بانک زمان

تصورکنید بانکی دارید که درآن هر روز صبح  ۸۶۴۰۰  تومان به حساب شما واریز

می شود وتا آخر شب فرصت دارید تا همه پول ها را خرج کنید٫ چون آخر وقت حساب

 خود به خود خالی می شود.  در این صورت شما چه خواهید کرد؟

 البته که سعی می کنید تا آخرین ریال را خرج کنید.

هرکدام از ما یک چنین بانکی داریم : بانک زمان

 هر روز صبح در بانک زمان شما  ۸۶۴۰۰  ثانیه اعتبارریخته می شود وآخر شب

 این اعتبار به پایان می رسد.هیچ برگشتی نیست وهیچ مقداری از این زمان به فردا

 اضافه نمی شود .

 ارزش یک سال را دانش آموزی که مردود شده می داند.

 ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس به دنیا آورده می داند.

ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه می داند.

 ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد می داند.

 ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جامانده می داند.

 وارزش یک ثانیه را آن که از تصادفی مرگبار جان به در برده ٫ می داند.

!

!

هرلحظه گنج بزرگی است ٬گنجتان را مفت از دست ندهید.

 باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمی ماند.

              دیروز به تاریخ پیوست.

                                 فردا معماست .

                                          وامروز هدیه است.

منبع سایت پنجره ایی رو به دل (زهره خانم) 


++
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 15:33  توسط مجنون  | 

خوب آپ میکنم دیگه مگه چیه؟!

واقعا زندگیه چه جوریاست برای شما آدمها؟؟ خوب آخه شما آدمید یه روالی را داشتید از اول همونو دارید میرید... یعنی سالم زندگی کردید و سالم زندگی میکنید. یادمه اون وقتها میگفتم سری که نئشه نباشه سر نیست. یا فکر میکردم واقعا این ادمها که تو خیابانها دارن میدون دنباله چی اند؟؟ بعضی ها معتاد نشدن ولی معتاد گونه زندگی کردن... صبح سر کار. شب خانه شام و لالا... این شد زندگی و تکراره مکرارات... همیشه دوست داشتم تغییر کنم رشد کنم یه جا نمونم ... شاید اگر هفده سال اعتیاد نبود من الان یه مخی بودم برای خودم یعنی یه کسی که تو دنیا حرفی داره برای گفتن. یه دکتر حاذق یا دانشمند یا شیمی دان... نمیدونم شاید هم یه آبغوره فروش یا حلوایی.... به هر صورت این افکار و احساسات فعلیمه که دارم میریزم بیرون از خودم.... ولی واقعیتش الان به همینی که هستم و همین جایی که هستم راضیم و شکر میکنم.. اصلا میدونی چیه خوشبختی واقعا یعنی راضی بودن از وضع موجود از صمیم قلب...پس من خیلی خوشبختممممممممممممممممممممم هوررررااااااااااااااااا
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 13:1  توسط مجنون  | 

رفاقت

یه روز تو خدمت دو تا دوست با

> هم بودن . یکی آبادانی به اسم محمد

> و یکی تهرانی به اسم علی. ان دوتا

> خیلی

> با هم جور ودن. طوری که اگه دو ساعت

> همدیگه رو نمی دیدن  نگران هم می

> شدن. گذشت و خدمت اینها به پایان

> رسید.

> آبادانیه گفت علی خدمت ما تموم شد

> و رفاقتمون نه. من پولدار نیستم

> اما هر وقت خواستی زن بگیری بیا

> آبادان خودم یه زن خوب بهت میدم.

> تهرانیه هم گفت من هم دلم واست تنگ

> میشه. هر وقت کار خواستی بیا تهران

> من پولدارم بهت کار میدم.

> گذشت و بعد یه سال تهرانیه هوای

> زن گرفتن کرد. میره آبادان پیش

> رفیقش محمد. میگرده و خونشونو پیدا

> می کنه.

> میبینه یه خونه فقیرانه بدون

> تشکیلات و ...

> یه یه هفته ای آبادانیه ازش

> مهمون نوازی گرمی میکنه. میرن

> دنبال زن . این همسایه و اون

> همسایه. این

> فامیل و اون فامیل . و خلاصه هر جا

> میرن تهرانیه نظرشو نمی گیره. بعد

> از

> یه مدت تهرانیه نی خواد خدا حافظی

> کنه میگه: محمد تو به قولت عمل کردی

> من

> پسندم نشد.

> می خواد بره میبینه یه دختر خوشگل

> و سنگین و رنگین و خلاصه با کمالات

> میره تو خونه آبادانیه. میگه : محمد

> من این دخترو می خوام.

> دختره نامزد آبادانیه بوده.

> میگه باشه ( به خاطر اینکه به

> قولش عمل کنه ) . میره با خانواده

> ها صحبت می کنه با نامزدش صحبت می

> کنه و

> خلاصه راضیشون می کنه. دست

> نامزدشو میذاره تو دست رفیق

> تهرانیش.

> به تهرانیه هم هیچی نمیگه.

> بعد یه سال آبادانیه بی پول و

> معتاد میشه. مادرش می گه محمد حالا

> که بی پولی و وضعت  اینه یرو ببین

> رفیقت بهت کار میده؟

> آبادانیه هم می ره تهران . بعد کلی

> گشتن خونه رفیقش رو پیدا می کنه.

> میبینه یه خونه با دم و دستگاه و با

> تشکیلاته.

> آیفون رو میزنه میگه علی منم.

> تهرانیه می گه برو آقا نمیشناسمت.

> آبادانیه با خودش میگه شاید صدام

> عوض شده تو این مدت منو نمی شناسه.

> دوباره زنگ میزنه میگخ : علی منم

> محمد. رفیق آبادانیت.

> تهرانیه میگه اقا من رفیقی به اسم

> محمد ندارم . برو مزاحم نشو ...

> آبادانیه ناراحت میشه. خسته بوده .

> میگه برم یه گوشه استراحت کنم.

> میره جلو خونه تهرانیه تو پارک

> استراحت کنه. می بینه سه نفر که

> قیافشون به دزدا می خوره میان

> نزدیکش.

> با خودش میگه اینا الان میان

> پولامو میگیرن کتکم هم میزنن.

> بهشون میگم پولامو بگیرین اما

> کتکم نزنین.

> وقتی دزدان میان پیشش میگه : من

> آبادانیم. اینا هم پولامه . می خوام

> برم

> شهرم . پولامو بگیرین اما کتکم

> نزنین.

> دزدها هم وقتی میبنن این جوریه

> میگن : ما الان از دزدی اومدیم

> زیاد پول داریم. بیا این صد هزار

> تومن رو

> بگیر به خودت برس. دزد ها هم میرن.

> آبادانیه با خودش می گه میرم

> آرایشگاه . به سر و وضعم میرسم و یه

> دست کت و شلوار میگیرم. میرم

> آبادان

> به مادرم می گم رفیق کار داد من

> نخواستم . نمی گم نا مردی کرد.

> خلاصه می ره اصلاح میکنه و کت و

> شلوار میگیره و حسابی به خودش

> میرسه.

> تو راه که می خونه یه زن با یه

> ماشین کنارش ترمز میزنه . میگه آقا

> بیا سوار شو.

> آبادانیه میگه من بچه شهرستانم می

> خوام برم آبادان. تو دیگه دست از

> سرم بردار خودم به اندازه کافی

> دردسر دارم.

> زنه می گه بیا بالا. از قیافت خوشم

> اومده. بیا واسم کار کن. آبادانیه

> هم سوار میشه.

> زنه مدیر یه فروشگاه زنجیره ایه.

> یه غرفه میده دست آبادانیه. از

> برکت دست آبادانیه کار فروشگاه

> میگیره. وضع زنه خوب میشه.

> زنه به آبادانیه می گه کارت

> خوبه . ازت خوشم اومده . واقعاْ

> مردی اگه زن می خوای بیا دخترمو

> بدم بهت. آبادانیه هم قبول می کنه

> دختر و میگره.

> بعد یه مدت زن آبادانیه می گه یه

> مجلش شراب خوری تو شمال شهر هست.

> میای بریم . آبادانیه هم میگه بریم.

> میرن و تو مجلس آبادانیه نامزد

> قبلیش که حالا زن تهرانیه هست رو

> می بینه.

> به جمع می گه ساقی اول من.

> میگه : به سلامتی اون رفیقی که قول

> داد و به قولش عمل نکرد. همه پیک

> اول رو میزنن.

> پیک دوم به سلامتی اون سه تا دزدی

> که پول دادن به من و کمکم کردن. همه

> پیک دوم رو میزنن.

> پیک سوم به سلامتی زنی که بهم کار

> داد و دخترش رو هم زنم . همه میزنن.

> آبادانیه هر چی بود به تهرانیه

> پرونده بود.

> تهرانیه هم می گه ساقی دوم من.

> میگه به سلامتی اون رفیقی که قول

> داد و به قولش عمل کرد. همه میزنن.

> پیک دوم به سلامتی اون سه تا دزدی

> که دزد نبودن و من فرستادمشون. همه

> می زنن.

> پیک سوم به سلامتی قسم خورده بودم

> نگم اما میگم. به سلامتی اون زنی که

> مادرم بود و اون دختر که خواهرم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 12:43  توسط مجنون  | 

ترکه عادت ها سخته ولی ممکنه

سلام و صد سلام.

به به چه روزهای قشنگی.

امروز ساعت ۶.۳۰ بلند شدم و راه افتادم به سمت پارکه هنرمندان و جلسه. دقت کردید بعضی روزها بدونه هیچ دلیلی صبح که پا میشی اونجوری که باید حالت خوب نیست و رو فرم نیستید. خوب من پذیرفتم و سعی میکنم زیاد از خودم توقع نداشته باشم ولی با دعا و نیایش مختصر و ارتباط با خدای خودم سعی میکنم این حالو تغییر بدم و گاهی باید یه کاری برای یه نفری بکنی یه کاره خیری یه دلی را شاد بکنی تا این حاله عوض شه. جلسه ترکه سیگار یا نیکوتینهای گمنام را هم میرم تا به اون نقطه برسم که سیگار هم کامل بره کنار ولی فعلا هنوز تک و توک میکشم... باید طبقه برنامه جلسات پیش برم و راهنمام میگه فعلا مسئله اصلی تو مشروبه زیاد به خودت فشار نیار...

خوب امروز را هم به یاده خدای مهربان آغاز میکنم و امیدوارم روزه خوبی برای همه آدمهای روی کره زمین بلکه تمام موجودات عوالم کونین باشه. و روح تمام کسانی که از این عالم به عالمه دیگه سفر کردن هم شاد باشه و در بهشت برین شاد و خرم باشند و کسانی هم که به نوعی دچار عذاب هستند در عالم برزخ و قبر از خدای مهربان میخوام که روحشان را غریق رحمت خودش کنه و از گناهشون بگذره چون ارحم الراحمین و مهربانترینه......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 8:42  توسط مجنون  | 

دهمین روزه پاکیم مبارک..

امروز را هم صبح ساعت هفت با یه جلسه ان ای تو پارکه هنرمندان شروع کردم . خیلی روزه قشنگیه. هوای بهاری و نم نم باران مستم کرده . به به . قربونت برم خدا جون که با این نقاشیهات منو کشتی. آخه چقدر قشنگه این فضا و این سبزی.....

دو روز قبل از پاکیم مسته لا یعقل با یه شیشه مشروب رفتم فرودگاه که برم یه جایی. برام فرقی نمیکرد کجا فقط میخواستم برم از خودم و از خانه و از همه فرار کنم. خوب رفتم ولی تو آگاهی فرودگاه و یه شب اونجا مهمان بودم و انصافا خیلی برخوردشون خوب بود . فردا هم دادگاه همان فرودگاه و پانصد هزار تومان ضمانت گرفتن تا دادگاه اصلی. .... من داشتم این ماجرا را برای یه دوسته بهبودی تعریف میکردم که دیدم دوسته ایشان دست به تلفن شد و با یه جناب سرهنگ حرف زد. حیران مانده بودم که قضیه چیه که فهمیدم ایشان هم سرهنگ هستن و از دوستان ان ای هستن.. خلاصه امروز قرار گذاشته بود با قاضی و الان از اونجا میام. همه چی فعلا به خیر گذشت قاضی گفت نود درصد بخشش میخوری.

خلاصه از وقتی پاک شدیم همینجوری خدا داره حال میده و شرمنده میکنه. خوب چی بگم جز این که بگم دوست دارمممممممممممممممممممممممم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 12:14  توسط مجنون  | 

دل خرابی میکنه دلدار را آگاه کنید.... زینها ای دوستان جانه منو جانه شما


 عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزمه جم... گرچه جام ما نشد پر می بدورانه شما

دور دار دامن از خاک و خون چو بر ما بگذری...که اندرین ره کشته بسیارند قربان شما

ای شهنشاه بلند اختر خدا را همتی...تا ببوسم همچو اختر خاکه ایوان شما

دلم گرفت یهو.....................

نامردی دلم را شکست و خندید و رفت..........

بی خیال خدای ما هم بزرگه. نه؟ نیست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 15:17  توسط مجنون  | 

فقط برای امروز

به خودت بگو فقط برای امروز افکارم را بر روی بهبودیم متمرکز خواهم کرد..

واقعا وقتی انسان بتونه فقط برای امروز زندگی کنه و افسوس گذشته و ترس از آینده امروزش را هم خراب نکنه چقدر میتونه رشد کنه. بابا گذشته گذشتتتتتتتتتتتت... آینده هم که نیامده!!! پس غضه چیرو میخوری... بی خیال دمی را عشقه. دم غنیمت دان که عالم یک دمه...

خیلی وقتها این حرفها را میزنیم و در عمل نمیتونیم واقعا برای امروز زندگی کنیم و یه پامان تو گذشته و  یه پامان تو  آینده است و خرابکاری میکنیم به حالمان

عرض به خدمت عزیزان دلم دیشب به توصیه راهنمای موقتم رفتم جلسه شب زدگان ساعت ۹.۳۰ تا ۱۱ و اعلام پاکی کردم بعد از سالها پاکی و لغزش مجدد و چیپ خوش آمدگو گرفتم و کلی انرژی و شروعی تازه. به هر حال از هیچ کدوم از کارهای گذشته ام ناراحت و پشیمان نیستم و میدونم این تجربه ها حالا خیلی به کارم میاد و حداقل اگر بتونم تو کله زندگیم یه نفر را کمک کنم که این مسیر را نره بستمه

جوانی نکرده بودم... مذهبی بودم.. زود ازدواج کردم... بیست و یک سالگی تو خانقاه اعتیاد پیدا کردم... هیچی از جوانی نفهمیدم... سالها با درد خماری و چرت نئشگی گذشت... انگشت نما شدم... بی آبرو شدم... مترود شدم... زجر کش شدم... بال بال زدم... شبها تا صبح به خودم پیچیدم.... طعنه و تیکه فراوان شنیدم....و و و قبلش ورزشکار بودم ... شانزده سالگی مدتها تو جبهه بودم ... اطرافیهام را همیشه شاد میخواستم و میخنداندم... متواضح و دوست داشتنی بودم....و و و  .... بعد از پاکی تازه کودک درون و نوجوانه درون و جوان درون همشون با هم تظاهرات کردن که حقمان را میخواهیم... خوب منم در حد توانم که نه تمام و کمال حقشان را دادم.. جوانی کردم و سفرهای خارجی رفتم و مست کردم و شب تا صبح رقصیدم و خلاصه حسابی حالشو بردم.... نگو زن و بچه داری چرا تو؟ اصلا حاله این حرفها را ندارم... عمره خودمه خیلی احساس تفاوت و باخت میکردم و حالا حالم خوب شده و به جلسات برگشتم با یه انرژی فوق العاده....

در مورد مکه هم خیلی دوست دارم برم و یه خلوتی داشته باشم دور از همه آدمها و خانواده... ولی یه احساسه بی معرفتی میکنم نسبت به همسرم با اینکه که میگه برو من مشکلی ندارم و لی میگم تو تنها سفرهاتو کردی دیگه اینجا نامردیه و از طرفی هم حرفه اطرافیها که بازم خودش تنها رفت و این حرفها... و از طرفی هم احساس میکنم بعد از ترکه الکل این فرصت تو غرعه کشی بین صد و خورده ایی شاید واقعا یه پیام باشه و بخواد به این وسیله محکمم کنه و باز برای آینده خانواده ام بهتر باشه خوبی و خود سازی من... خلاصه نمیدونم بعد جوری گیجم .. برم بگم بدید به یه نفر دیگه من ساله دیگه با خانواده دارم....؟؟؟؟؟؟؟؟ نمیدونم خدای خودت راهنمایم کن ای باحالتریننننننننن باحالهااااااااا

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 10:48  توسط مجنون  | 

آخه تو چقدر مهربانی ای خدااااااااااااااااااااااااااا!!!

حال عجیبی دارم... امروز ۵ روزه که مشروب نخوردم و سیگار هم کم کردم و دو روزه که قند نخوردم . دیروز که رفتم سونا از قضا روزگار فقط بحث مواد بود و جنسه خوب و چطوری میشه آبجو درست کرد و این حرفها... خندم گرفته بود و تو دلم میگفتم این کوچه که خاکیش را ما رفتیم حالا اینها دارن تو اسفالت میرن و چیزهایی که برای ما خاطره شده برای اینها آرزوست و تو دلم عهدم را با خدای خودم محکمتر کردم.... امروز صبح که آمدیم با خبر شدم جلسه شورای معاونین یه سهمیه حج که برای اداره ما که حدود صد و بیست نفر هستن غرعه کشی کردن و اسمه من اولین نفر درامده برای مکه.....نمیدونم چی بگم من کجا مکه کجا............ خلاصه حیرانم تو کارهای این خدای با حال و با عشق...

مطلب دیگه اینه که من با خانواده ام که همسر و دختر و پسرم هستن ثبت نام کرده بودم و ساله دیگه اسممون در امده و قبل از ترکم تصمیم داشتم برم تایلند یا بلغار امسال... حالا تایلندم تبدیل به مکه شد... دیگه نمیدونم داره با من چی کار میکنه.......من همیشه ازش خواستم منو از آدمیت به انسانیت برسانه .......... دعام کنید انسان شم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 11:23  توسط مجنون  | 

دارم یواش یواش آماده میشم برم سونا. جای همتون خالی خیلی خوش میگذره یه مشت آدمهای باحال و اهله بگو و بخند و بزن و برقص. ورزشکارهای قدیمی.............

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 15:53  توسط مجنون  | 

ساعت دو بعد از ظهر کمی تا قسمتی یه جوریه

دیدید تا حالا همین که تصمیم میگرید یه کاری بکنید همه چی یه جور دیگه میشه . ما هر روز باید التماس این آقای ابدارچی میکردیم که یه چایی اضافه بده حالا امروز که تصمیم گرفتیم قند نخوریم همچین چاییییی بارونمان کرد هر چی گفتم بابا نمیخوام  میگفته نه مهندس جون جایی بخور چای بخور عجب هااااااا من هم یا رد کردم یا خالی خوردم به به به به چه تلخ بود. خوب تا حالا که ساعت از دو گذشته یه سیگار کشیدم که یک ششم روزهای قبله و قند هم نخوردم... هوووراااااااا

البته همین الان همکارم آمد یه تیکه آمد و گفت تو چند بار از این کارها کردی استقامتش مهمه...خوب راست میگه دیگه به دو ماه نکشید دفعه های قبلی

خوب ماهی را هر وقت از آب بگیری زنده است باید بکشیششششش دیگه نه؟

ای بابا رفتیم کلی تو وبلاگها کامنت گذاشتیم و هیشکی نیومد سری به ما بزنه جزو ستاره خانم و آقا هاملت .. اصلا میدونی چیه هیشکی منو  دوست نداره

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 14:15  توسط مجنون  | 

نت ورک

آقا عجب داستانی شده این نت ورک هااااااا. دو میلیون بی زبان را دادیم یه وکیشن خریدیم و مثلا با پسرم شریک شدیم. حالا دبه درآورده که پسورد را بده من دارم کار میکنم و زیر مجموعه میارم و خلاصه این ماله دنیا خیلی کثیفه و کثیف تر از آن نت ورک.  البته منظورش این نیست که سودی اگر حاصل شه ماله من و من هم میدونم این کارو نمیکنه ولی اینجوری دیگه کاملا همه چی دسته خودش میشه و اگر من یه روزی بخوام بگم گوره پدر نت ورک از خیره پولم هم گذشتم دیگه نمیخوام بری نمیشه.....این لیدره هم که تو کوچه ماست هر چند وقت یه ماشین گران قیمت میخره و عوض میکنه که دله باقی را اب کنه و بگه نت ورک کار میکنه آخه یکی نیست بگه رفیق بازی تا چه حد؟؟ من فکر کردم این هم یه راهه که پسرم خودش را محک بزنه و اگر نگذارم شاید فردا بگه تو نگذاشتی من پیشرفت کنم فلانی و فلانی همه وضعشان خوب شد و من هم اگر بودم فلان.....

حالا که خوب فکر میکنم میبینم همه اینها ناشی از همان بیماریه اعتیاده. ۵ درصد بیماریه اعتیاد مواد مخدره و باقیش بیماریه روحی و روانیست. افراط و تفریط و عدم تعادل در هر کار ی از بارزترین نشانه های بیماری اعتیاده. خیلی ها مواد مخدر مصرف نمیکنن اما بیماریه اعتیاد را دارند.

خوب امروز هم با درد و دل شروع کردم ولی یه کاره مثبت هم تصمیم گرفتم شروع کنم و آن نخوردنه قنده. آقا همین قند را تمام دکترهای عالم وجود میگن ضرر داره آقا میگن سمه زهره درده  اما ببین چه جوری کله کله و کیلو کیلو تو خانه ها هست و با چایی چه حالی میده. خوب این هم یه عادته بده دیگه امروز به مناسبت افتتاح این وبلاگ تصمیم گرفتم از قند شروع کنم تا ببینم خدا چی میخواد و چی پیش میاد و چقدر دوام میارم....

اصلا بی خیاله همه خودم را عشقه همین که الان میخوام سیگار را بگذارم کنار و کمش کردم و تصمیم دارم برم انجمن نیکوتینها خودش کلی عشقه والا به خدا دیگه نمیخوام به افکار منفی بها بدم که بیان سوارم بشن و بعدش بگن الان حالم خوب نیست برم بیرون یه سیگار بکشم.... اهکی زرشک. حالم خیلی هم خوبه برو بابا حال دارییی.......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 8:58  توسط مجنون  | 

از خلاف آمد عادت بطلب کام که من...ترکه این سلسله با زلف پریشان کردم

خوب نمیدونم از کجا شروع کنم اصلا امروز چرا حالم این مدلیه چرا ترکه عادات؟؟؟؟ شاید به خاطره اینه که سالهای زیادی از زندگیم را تکراره مکرارت و عادات فرا گرفته و شاید دیگه خسته شدم از هر نوع عادتی. از اعتیاد از الکل از سیگار از چایی و سیگاره بعدش از تکراری حرف زدن از تکراری خواندن از تکراری نگاه به زندگی کردن از غرغر تکرای شنیدن و از دعواهای تکراری کردن بر سر عادات آره عادات.

خوب خیلی حرفها دارم بزنم... نمیدونم اصلا کسی بیاد اینجا و این مطالب را بخونه نمیدونم اصلا شهامت داشته باشم جایی اسمه وبلاگم را بگذارم نمیدونم ولی می نویسم تا ببینم تا کجا میتونم پیش برم و اگر حالم را بهتر کنه بازم مینوسم که نوشتن خودش یه تخلیه است.

امروز شروع میکنم توکل به خدای مهربان. دارم میرم پیشه یکی از بچه های انجمن ان ای (معتادان گمنام) ... راستش بیشتر از هر چیزی از سیگار خسته شدم از نفس تنگه از سلفه و خلط سینه دیگه خسته شدم خسته خسته خسته از حقارت از نگاه های ناجور از دلهره از این که شاید باعث سیگاری شدنه پسرم شدم و هر شب بعد از شام باید باهاش برم بیرون که سیگار بکشیم از این که دیشب خیلی راحت میگفت میخوام بریم با دوستام مشروب بخوریم مامان اینها را ببیچون... شاید همین تکانم داد و امروز اینقدر داغونم... دعام کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 15:39  توسط مجنون  |